26 ماهگی طلا خانوم
26 ماهگی
23 شهریور
من مشغول وبلاگ بودم یه لحظه برگشتم دیدم نرگس خانوم لوازم آرایش منو برداشته تمام سرو صورت دستشو مالیده.هروقت ساکته میفهمم یه خرابکاری کرده.تازه به موکت وکمدم مالیده بود.آخر بردمش حموم.
تازه دید من فهمیدم تندتند میگفت مامان بیا اینا رو جمع کنیم.بیا دیگه بیا اینارو باهم جمع کنیم ببین بیا بیا...آخه این شیرین کاریهاتون نباشه مامانا تعطیل میشن....
همون روز بابا جون اومد یکشنبه بود.
2 روز موند خونه دایی مجیدم رفت.صبح دوشنبه با بابا جون رفتی پارک بعد منم ناهار گذاشتم اومدم.کلی بازی کردی.ورزش کردیم.باهم دنبال پروانه کردیم.خیلی خوب بود.
ظهر دوباره جیش کردی عصبانی شدم...باباجون ناراحت شد چون دعوات کردم.
بعدازظهر خواب بودی باباجون رفت.بیدار شدی با گریه میگفتی:بابایی غذای منو خورد.انگار خواب دیدی.فدات شم خیلی بامزه شده بودی.خیلی ناراحت شدی دیدی باباجون رفته.
این اتوبوسو باهم درست کردیم با پاکت شیر.همون روز خرابش کردی.
مهر ماه شده وتو همش به من میگی بریم مدرسه.تو تلویزیون میبینی یاد گرفتی.باهم بازی میکنیم مثلا میریم مدرسه.بعد من معلم میشم تو دانش آموز...چوچولوی من خونه آقاجون که میریم از کنار پارک رد میشیم.همش میگی بریم پارک.هفته ای یکی دوبار بعضی وقتا بیشتر میبرمت.آخه جلوی خونمونه.خیلی دوست داری مثل همه بچه ها...میگی بریم سورسوره بازی.قربون دختر. ای کاش روی پاهام عادتت میدادم بخوابی.الن هروقت بعداز ظهر میخوام بخوابونمت 1 ساعت تلاش میکنم تا بیای دراز بکشی.بعد منم باید بخوابم تا بخوابی.
شب هم تا ما نخوابیم خانوم خانوما نمیخوابی.من وبابا یک کلمه حرف نمیتونیم بزنیم همش میپری وسط حرفمون.ولی بعضی وقتا هم آشتیمون میدی.


26 ماهگی طلا خانوم
