10 ماهگی جیگرم
10 ماهگی
دخمل کوچولوی من هفته ی سوم اردیبهشت کم کم وسایل رو میگیری وراه میری.قربونت بشم... 
خونه مامان بزرگی... خودت گلی عشق من



دختر گلم با صبا جون تولد صبا جون


از شیر و پوشاک گرفتن


چهارشنبه92/3/7 از شیر گرفتمت عزیز مادر...![]()
آخر شب که بهونه شیر گرفتی گفتم اوف شده و روشو چسب زدم.اول که کلی ناراحت شدی همینطوری نگاه میکردی و میگفتی آخی...
بعد میگفتی برو اون سبزه رو بیار !من متوجه نمیشدم.بالاخره گفتم برو بیارش ببینم چی میگی؟
رفتی از کشو برام بتاتین آوردی.الهی قربون قلبت بشم
.
دیگه هر وقت هوس شیر کردی گفتی شیر سرد میخوام.تازه باید حتما رو مبل مینشصتی حتی نصفه
شب که میخواستی شیر بخوری...
میخواستم تا تولدت بهت شیر بدم ترسیدم تابستون اسحال واستفراغ بگیری...
اگه دست خودم بود تا آخر عمر بهت شیر میدادم. خیلی احساس بدی بود.وقتی قصه میخوردی.gif)
دوستداشتم بمیرم نبینم. بابا هم خیلی ناراحت میشد.

از اول خرداد دیگه پوشاک نگرفتمت![]()
هنوز جیشتو نمیگی خودم میبرمت.گاهی
اوقات میگی.



10 ماهگی جیگرم
